حكيم ابوالقاسم فردوسى

103

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آن قدر گرفتار بمانند تا بميرند . افراسياب رضا داد . اغريرث آنان را به سارى برد و در بند كرد . آگاهى يافتن زال از مرگ نوذر وقتى گستهم و طوس از كشته شدن نوذر آگاه شدند از اندوه روى خود را به ناخن خراشيدند ، و موى خويش را كندند ، و سوى زابلستان نهادند روى * زبان شاه گوى و روان شاه جوى بر زال رفتند با سوك و درد * رخان پر ز خون و سران پر ز گرد كه رادا دليرا شها نوذرا * گوا تاج دارا مها داورا سرت افسر از خاك جويد همى * زمين خون شاهان ببويد همى گياهى كه رويد از آن بوم و بر * نگون دارد از شرم خورشيد سر شما نيز ديده پر از خون كنيد * همه جامهء ناز بيرون كنيد كه با كين شاهان نشايد كه چشم * نباشد پر از آب و دل پر ز خشم همهء انجمن به شنيدن اين گفته‌ها و مويه‌هاى دردانگيز ناشاد و گريان شد . زال جامه بر تن دريد . گريست ، بر خاك نشست ، و پيمان بست تا كين خود را از تورانيان باز نستاند آرام و قرار نگيرد . آن گاه سپاهى گران آراست و جنگ را آماده شد . سرداران و سپاهيانى كه به سارى در بند بودند وقتى از پيگار جويى زال آگاه شدند ترسيدند مبادا افراسياب همچنان كه نوذر را كشت آنان را نيز به دژخيم سپارد . به اغريرث گفتند تو دانى كه دستان به زابلستان * به جاى است با شاه كابلستان چو بر زين و چون قارن رزم زن * چو خرّاد و كشواد لشكر شكن وقتى اين دليران به كين خواهى نوذر عنان بدين سو كشند خشم افراسياب تيز مىشود ، و باشد كه ما بىگناهان را بكشد . اگر آن سردار صواب بيند ما را رها كند تا هر يك به سويى گريزيم . اغريرث گفت : اين تدبير درست نيست زيرا افراسياب بر من بدگمان مىشود و فتنه‌ها بر مىخيزد . همين جا بمانيد اگر از ايران سپاهى به گشودن اين سرزمين